تبیین نیوز
۵ مرداد ۱۴۰۵
  • صفحه نخست
  • جامعه
  • اقتصاد
  • دیدگاه
  • سیاست
  • فرهنگ
  • پرونده ویژه

پروانه های مجنون/ماجرای دلاوری های جوانان مسجد آیت الله جزایری اهواز

مصاحبه اختصاصی تبیین نیوز با حاج علی کیانی از رزمندگان و جانبازان دفاع مقدس
2023/06/14 17 دقیقه خواندن
چاپ خبر

خورشید شعاع چشم نوازِ نورش را بر روی کاشی های مسجد به عاریت گذاشته است.بوی نمی که از آب و جاروی حیاط مسجد به مشام می رسد هم چون دستان نوازش گری فضای مسرت بخشی را برجان رزمنده ها نشانده است.صدای جلز و ولزه دانه های اسپند انگار حکایت از دل بی قرار بچه ها دارد.چند روزی ست که عملیات فتح المبین تمام شده است.

بچه ها در صحن مسجد آیت الله جزایری خاطرات تلخ و شیرینِ عملیات را گاهی با شور و هیجان و گاهی با چهره ای درهم رفته از شاخسار غم برای یکدیگر بازگو می کنند. لحظاتی بعد با برداشتنِ ساک وکوله پشتی هایی که گوشه ای از مسجد جاخوش کرده اند، آماده ی حرکت به مشهد مقدس می شوند. نگاهم را دور فضای مسجد می چرخانم. تلخیِ جای خالی سعید درفشان، مهدی بلک و شهید ترابی بر راه نفسم چنگ می اندازد. زیارت بدون حضور شهدا به ویژه سعید برای همه حس غریبی داشت. اما سفر به مشهد مقدس و زیارت آقا علی ابن موسی الرضا (ع) می توانست مرهمی بر دلتنگی های ما باشد. در جریان این سفر ابتدا به عیادت سید ناصر سید نور در اصفهان و سپس عیادت غلامرضا رمضانی در تهران رفتیم. در این سفر پر از خاطره شهید عظیم امین دزفولی و سید محمد جزایری همسفر ما بودند و شهادتشان را از امام رضا (ع) گرفتند.

پروانه های مجنون/ماجرای دلاوری های جوانان مسجد آیت الله جزایری اهواز
از بالا سمت راست: حجت الاسلام مجید حیدری فر، یونس شجاعی، حاج علی کیانی، سیدحسین نوری، سید رکن الدین سیدآقا میری
از بالا سمت راست ردیف دوم: حاج جواد شالباف، بابازادگان، شهید حاج حمید رمضانی، سیدعوده سید نور، شهید علیرضا جویلی، شهید حاج علی جمال پور، راننده (سیدنور)
از پایین سمت راست:شهید عظیم امین دزفولی، سیدحمید سید نور، حاج حسن فیضل الله، سیدمجتبی مرعشی، حاج فضل الله صرامی، حجت الاسلام صادق کرمانشاهی، سیدمرتضی حسن زاده، شهید سیدمحمد جزایری

سخاوتِ خورشید در مقابل افراشته شدن غروب به زانو نشسته بود. ما با رفقای مسجدی عازم منطقه شده بودیم.دستور رسیده بود که برای شناسایی به منطقه ی سوسنگرد برویم.کم کم بچه های دیگری هم به گروه ما اضافه شدند.از دور چهره ی آشنایی را می دیدم.نزدیک تر آمد.خودش بود. بهروز شمشیری. سلام کرد.همین طورکه نگاهش می کردم حرفهایی که بچه ها در جبهه ی شوش در موردش زمزمه می کردند در ذهنم به خط شدند.بعضی می گفتند:امام زمان را حضوری دیده است،بعضی هم می گفتند: در خواب با ایشان ملاقات داشته است و مژده ی شهادتش را گرفته است و حتی از منطقه ی شهادتش هم با خبر است.میان شنیده هایم از حال و احوالات بهروز سیر می کردم که صدایی رشته افکارم را از هم گسیخت.آرام و پچ پچ کنان می گفت: بچه ها آماده ی شناسایی بشید. نگاهم را از بهروز برداشتم.کوله ام را به دوش گرفتم و به دنبال بقیه ی بچه ها به راه افتادم.

شب از نیمه گذشته بود. با تمام دلگیری و تاریکی شب اما آن را خوب می شناختم.پشت رودخانه ی نیسانِ سوسنگرد بود. جایی که در عملیات بستان بسیاری از بچه های ما در آن شهید شده بودند و یقین داشتم که این خاکِ زخمی، آن جان فشانی ها را خوب به خاطر دارد. درهمان منطقه،مستقر شدیم. هر شب تا نزدیکی های هویزه برای شناسایی می رفتیم. اما نمی دانستیم که قرار است عملیاتی به وسعت عملیات بیت المقدس اینجا انجام شود.

کمین دشمن

مرام بچه های مسجد جزایری به مانند خرماپزان شهرشان گرم بود. آموخته بودند که پیشتاز باشند.حمید رمضانی به همراهِ سعید تجویدی، عظیم امین دزفولی و سید محمد جزایری به دل خط زدند و برای شناسایی رفتند. آن شب عراق با فرماندهان جنگ دیده و زبده،آمادگی و هوشیاری اش را نشان داد.بچه های ما به کمین دشمن افتادند.عظیم و سید محمد شهید شدند.چندین روز پیکرشان در آن منطقه ماند. هیچ کاری از دستمان برنمی آمد.تنِ بی جان رفقایمان در زمین های بی نفسِ هویزه رها شده بود. تنها صبر بود که ملامت دل را مرهم می نهاد. بعد از عملیات بیت المقدس که عراقی ها عقب نشینی کردند رزمنده ها  توانستند پیکرشان را به عقب برگردانند.تن هایی که زیرِ داغی آفتاب سوزان مانده بودند تا امنیت و آرامش از سرای این سرزمین رخت برنبنند.

کوله پشتی را زیر سرم چلاندم ودستم را سایه بان چشمم گذاشتم تا فارغ از هیاهوی بی امان تیر و ترکش و گلوله در کنار جعبه ی مهمات در آن فضای نمور سنگر کمی دراز بکشم. می خواستم از خبرهای تلخی که هر لحظه از کمانِ غم به سمت قلبمان نشانه می رفت در امان باشم اما این خیالِ خوش لحظه ای امان نداشت. صدایی آرام در گوشم پیچید. علی بلند شو. از زیر انحنای دستم پلکم را به سختی بلند کردم و این تصویر حمید بود که در قاب چشمم نقش می بست. به سختی تنه خسته ام را از جا کندم.دستم را روی پیشانی ام کشیدم، ردِ دوخت آستینم روی پیشانی ام مانده بود. آرام پلک هایم را از هم گشودم و نگاهم را به چهره ی مهربان حمید دوختم. با مهربانی دستم را گرفت و گفت: یاعلی کن باید برویم برای شناسایی. کوله ی مچاله شده را بلند کردم و پوتین های خاکی ام راکه هر کدام نیمه جان به سمت و سویی رها شده بودند به دست گرفتم و به دنبال حمید به راه افتادم.همان طور که از سنگر بیرون می رفت گفت: بچه های شناسایی برگشتن سید رکن الدین آقامیری زخمی شده و تیر به سینه ش اصابت کرده است. بچه ها مجبور شدند برگردندپشت گام های محکم حمید این زانوهای من بودند که از شنیدن خبرهای شهادت و مجروح شدنِ رفقایم در مسجد جزایری سست شده بودند. پوتین هایم را از زیر بغلم رها کردم و به بهانه ی پوشیدنشان آرام روی زمین نشستم. آه عمیقی کشیدم و دستهای لرزانم را بر روی پتوی رنگ و رو رفته زیر پایم گذاشتم. انگار این خبرها تمامی نداشت. پوتین های خیسم را به زحمت پوشیدم و پاهای بی رمقم را به دنبال حمید کشاندم. آن شب به همراه حمید و چندتا از بچه ها به شناسایی رفتم. تا نزدیکی های هویزه آبگرفتگی بود. میان گل و لای با کمرهای خم شده می بایست مسیر نیمه تمام بچه هایی که اینجا شهید و مجروح شده بودند را تمام می کردیم. صدای وزغ ها در دلِ آن آبگرفتگی ها به همراه صدای شالاپ و شلوپ پوتین های ما،سکوت شب را بر هم زده بود. نگاهمان را به اطراف دوختیم و کار شناسایی را انجام دادیم و به مقر برگشتیم. مدتی بعد خبر آوردند که شهادت و مجروح شدن بچه ها در آن منطقه دشمن را هوشیارتر کرده است.با وجود اطلاعات خوبی که نیروها حین شناسایی از منطقه به دست آورده بودند. انتخاب آن محل به عنوان منطقه ی عملیاتی توسط فرماندهان منتفی شده بود. اما همه خوب می دانستیم رشادت های نیروها، خصوصا بچه های مسجد جزایری که جسم و تنشان در آن منطقه به خاک و خون نشسته بود در آماده سازی برای عملیات بیت المقدس نقش داشته است.

همه در محوطه ی مقر جمع شده بودند. من و بچه های مسجد جزایری که به اندازه ی یک دسته ی ۳۰-۴۰ نفری بودیم برای عملیات می بایست از سوسنگرد به کرخه نور حمیدیه می رفتیم. بخشی از عملیات از جاده ی اهوازـخرمشهرشروع شده بود. عده ای از رزمنده ها برای عبور از کارون از منطقه دارخوین اعزام شده بودند. همه جا عملیات بود.آتش دشمن بسیار سنگین بود. آن شب در کرخه نور ظاهر عملیات به گونه ای پیش رفت که احساس می شد موفقیت آمیز نبوده است.

ما بعد از عبور از عملیات در کرخه نور، وارد جاده ی خرمشهر-اهواز شدیم و به نوعی مرحله ی دوم عملیات آغاز شده بود.رزمنده ها روی جاده مقداری پیشروی کرده بودند. عراق تا ۱۰ـ۱۵کیلومتری اهواز آمده بود. خرمشهر و بخشی از هویزه در اشغال دشمن بود از طرفی جاده ی اهوازـآبادان را هم در تیرس داشت. ما وارد عملیاتی شده بودیم که از لحاظ وسعت بزرگترین عملیات بود.

اردیبهشت ماه بود و بهار هنوز گستره ی لطافتش را از بستر طبیعت جمع نکرده بود. در دل فضای رعب آور جنگ و شب های مخوفی که با دستانِ تاریکش چشم ها را دیده دوز کرده بود این طنین دلنشین ِدعای توسل صادق کرمانشاهی بود که از میان جمع بچه های مسجد جزایری به گوش می رسید و به دنبالش اشک بود که گونه های خاکی بچه ها را نوازش می داد و با ردِ زلالی اش آهنگ دلدادگی می خواند.میان دعا و توسل بچه ها به یکباره آتش دشمن برروی جاده ی خرمشهرـاهواز شدت گرفت.ازمیانِ مراسم دعا وارد میدان جنگ شدند. بعد از فروکش کردن گرد و غبار ناشی از انفجار یک لحظه چشمم به حاج مهدی شریف نیا افتاد که از ناحیه پا در اثر اصایت ترکش دچار جراحت شده بود که او را همراه بقیه زخمی ها به عقب بردند.

پروانه های مجنون/ماجرای دلاوری های جوانان مسجد آیت الله جزایری اهواز
از بالا سمت راست: حاج علیرضا شریفی نیا، سیدحمید سید نور، شادروان حاج مهدی شریفی نیا، شهید حاج حمید رمضانی، شهید سیدناصر سید نور، حجت الاسلام شیخ صادق کرمانشاهی، حاج حمید علم
نشسته: سیدعوده سید نور

غسل شهادت

نور از رکاب طبیعت پایین آمده بود و ماه از رمق افتاده بود.در دل آن سیاهی هر کس در گوشه ای پنهانی مشغول نماز و دعا بود.بالای سنگر صدای حزنِ دعا و ناله ی رزمنده ای بلند شده بود.حس و حال عجیبی داشت.بهروز بود.دلم نیامد خلوتش را خراب کنم.به سنگر برگشتم. فردای آن روز برای استراحت کمی دورتر از سنگرها قدم می زدیم.گودال آبی پیدا کردیم.بهروز در آن غسل کرد و موها و محاسنش را کوتاه کرد از آب که بیرون آمد با نگاه مصمم اش گفت: من غسل شهادت کردم. سرش را پایین انداخت و به سمت سنگر رفت. دقایقی بعد با یک دست لباس نوِ پاسداری در نگاهم حاضر شد. لبخند به لب داشت.در حالی که سرتاپای خودش را وارسی می کرد گفت: من در این عملیات شهید می شوم.بعضی از بچه ها او را دست انداختند و بعضی مثل من به فکر فرو رفته بودند.میان همهمه ی آماده سازی برای عملیات خیالم از حرفهای بهروز جاماند.

پروانه های مجنون/ماجرای دلاوری های جوانان مسجد آیت الله جزایری اهواز
از راست: شهید بهروز شمشیری، حاج عبدالرضا دغاغله

تنگ چشمیِ شب، خمیازه کشان به سراغِ اندک سوء باقی مانده از روشنایی آمده است. رزمنده ها مشغول آماده سازی برای عملیات بودند.قبل از حرکت مقداری با آر پی جی هایمان تمرین کردیم. آماده که شدیم این صدای حمید بود که همه چیز را سامان می داد. نگاهش را به سمت من و بهروز چرخاند و گفت: شما دو نفر آر پی جی زن.سید مرتضی حسن زاده و هادی مذهب جعفری کمک آر پی جی زن.برادرا یاعلی کنید.توکلتون به خدا باشه.

روز همچون طفل گریز پایی تنها صدایِ بی کلام شب را پیش راه ما گذاشته بود. بچه های مسجد جزایری دوشادوش رزمنده های یزدی در تیپ عاشورا،گردانِ امام علی(ع) به خط شده بودند.مسیرمان به سمت دژهای مرزی بود.سید مرتضی از بچه های قدیمی مسجد جزایری به عنوان کمک آرپی جی زن دوشادوشم می آمد.صدای نفس نفس زدنی با گام های تند حواسم را پرت کرد.بهروز بود.آرام بغل گوشم گفت: خداحافظ من رفتم.پشت سرش هادی با سن و سال کمش کمک آرپی جی زن بود. جوانی با چهره ی زیبا،چشم های سبز و موهای بور قدم های بهروز را دنبال می کرد. هر چقدر پیشتر می رفتیم تلخی و رعب فضا بیشتر می شد به کنار دژی رسیدیم که ارتفاع آن به ۳متر و عرضش به ۸متر می رسید.به یکباره دشمن آتش شدیدش را روی ما گرفت و با تیربارش رزمنده ها را نشانه می رفت.آتش به قدری شدید بود که برخی نیروها که قبل از ما به منطقه آمده بودند کنار دژ را می کندند و برای اینکه سرهایشان آسیب نبیند آن را در خاک فرومی کردند. فضا پر از رعب و وحشت بود. حجم سنگین آتش به گونه ای بود که امکان لحظه ای بلند شدن را به ما نمی دادند. هوا پر از طعمِ تلخ باروت بود.صدای برخورد گلوله به رزمنده هایی که جلو و عقبم راه می رفتند را به راحتی می شنیدم.همه روی زمین دراز کشیده بودند.بوی خون و باروت،پیکرهای به خون نشسته، سرهای گلوله خورده.تن های سوراخ شده، تنها خوابی بود که از آن شب تعبیر می شد. چکاچک گلوله های  بی امانِ دشمن به همراه صدای نفس های بریده و ناله های سرد رزمنده ها، همه را زمین گیر کرده بود. به سختی سرم را بالا آوردم در بهت قامت افراشته ای را می دیدم که با صدای بلند رجز می خواند. یا مهدی گویان آر پی جی می‌زد و دعای فرج می خواند. به کسانی که از ترس روی زمین دراز کشیده بودند روحیه می داد.می گفت: «بلند شید باید برید جلو خط رو بشکنید.»در دل آن تاریکی خوف ناک، آن جوان شجاعت عجیبی داشت.کمی جلوتر رفتم.با دستی که بلند کرده بود و فریاد می زد صورتش هنوز دیده نمی شد. سرش را چرخاند.نگاهم به نگاهش افتاد. بهروز بود.با بیست سال سن درآن آتش سخت مدام بلند می شد و آر پی جی می زد و به بچه ها روحیه می داد.

از جا بلند شدیم و به سمت جلو حرکت کردیم.به جایی رسیدیم که بین ما و عراقی ها کمتر از صدمتر فاصله بود.هیچ نیرویی پشت سر ما نبود. فقط بچه های مسجد جزایری بودند که خط شکن شده بودند.وضعیت اسفناک بود.روی جنازه های شهدا و رزمنده های مجروح پا می گذاشتیم و به جلو می رفتیم. راه دیگری نبود. یک طرف میدان مین بود و طرف دیگر جاده در خماخم فرودِگلوله می سوخت.دشمن همه جا را هدف گرفته بود. من،سید مرتضی،بهروز،صادق کرمانشاهی و هادی مذهب جعفری، برای تصمیم گیری لحظه ای روی زمین خم شدیم.

پروانه های مجنون/ماجرای دلاوری های جوانان مسجد آیت الله جزایری اهواز
شهید هادی مذهب جعفری

زانوهایمان خم نشده بود که بین جمع مان انفجار رخ داد. آنقدر سریع این اتفاق رخ داد که نفهمیدیم خمپاره،مین یا کاتیوشا بود. گیج و مبهوت بودم.دستم را دور سرم حلقه کردم.ازبین انگشتانم تصویر تاری از چهره ی سید مرتضی را می دیدم. گلوله هایی که توی کوله اش بود روی کمرش مثل شعله های گاز مشتعل بود و می سوخت.کمی خودم را جابه جا کردم صدای سوختن چربی های کمرش را به وضوح می شنیدم. در دل این سوختن ها مدام ذکرِ یاحسین و یا مهدی می گفت.خودم را جلوتر کشاندم.جوانی به همراه کوله اش از سر تا پا در حال سوختن بود. بالای سرش رسیدم هادی بود.آن جوان زیبا رو که حالا سر تا پایش، لباس هایش و حتی اجزای آر پی جی اش در حال سوختن بود.نگاهم به قاب جسم سوخته اش میخ شده بود.یاد چند روز پیشش افتادم.صدای سوز دعا و توسل ها و ناله های عجیبش هنوز در گوشم بود.کاری از دستم بر نمی آید. جسم رعنایش با آن صورت زیبا در میان دستانِ سرد و بی روح آتش از سرتا پا سوخته بود.دیگر نفس نداشت.اشک هایم از بهت یخ زده بود.انگار کسی به قلبم چنگ می انداخت. آتش کمی فروکش کرده بود.سرم را چرخاندم. سید مرتضی هم هنوز می سوخت. سمت کوله اش که می رفتم به یکباره مشتعل می شد و آتش زبانه می کشید و مجبور می شدم خودم را به عقب بکشم.کوله ام را در آورم تا آن را خالی کنم شاید بتوانم آتش او را خاموش کنم. آن قدر سراسیمه بودم که نمی دانم با چه شدتی گلوله های توی کوله را پرت کردم که به یکباره منفجر شدند. به هر نحوی بود آتشِ روی کمر سید مرتضی را خاموش کردم اما خیلی سوخته بود.بسیاری از بچه ها گلوله خورده و روی زمین افتاده بودند.نمی دانستم به سمت کدامشان بروم. پاهای بی جانم را با آن نفس های پژمرده میان پیکر رفقایم به دنبال خودم می کشاندم.از کنار هادی که شهید شده بود و همچنان در آتش می سوخت عبور کردم و خودم را بالای سر صادق رساندم.غرق خون بود.صدایش زدم جواب نداد. پاهایش به شدت آسیب دیده بود به نحوی که به نظر می رسید قطع شده باشند.تصور کردم شهید شده است.کمی آن طرفتر بهروز با آن همه شجاعت و دلاوری حالاروی زمین افتاده بود.صدایش زدم گفت: من حالم خوب است بروید سراغ بقیه ی بچه ها. اما دست خالی بدون هیچ پانسمان و وسیله ای نمی توانستم به کسی کمک کنم. حدود صد متری به عقب برگشتم و با عبدالرضا دغاغله مواجه شدم. او که به عنوان امدادگر ما را همراهی می کرد در راه برایش توضیح دادم که چه کسانی شهید شده اند. تک به تک بالای سر بچه ها می رفتیم و صدای شان می زدیم. بالای سر صادق رسیدیم. او هنوز زنده بود. عبدالرضا گام هایش را کمی به عقب برگرداند. رسید بالای سر بهروز گفتم:حالش خوب است بیا برویم سراغ بقیه بچه ها. در آن تاریکی کم  سو، سایه ی عبدالرضا بالای سرِ بهروز بی تحرک مانده بود. پلک های گشوده شده ی بهروز میان انگشتان ِخاکی عبدالرضا دیگر اثری از حیات نداشت. از جایش بلند شد و رو به من گفت: شهید شده است. گیج و مبهوت فریاد زدم چند لحظه پیش گفت:حالم خوب است.قمقمه ی آب را از دستم رها کردم. خودم را بالای سرش رساندم. چشم هایم را به نگاه خاموشش دوختم و این گذر ِخاطراتش از غسل شهادت تا لباس نوِ پاسداری و آن خداحافظی آخرش بود که میان ما آوای جدایی می انداخت. لحظه ای بعد با طنین  الله اکبر بچه ها خط شکسته شده بود.فردای آن روز در کنارِدژ پشت سر حمید نماز را به جماعت خواندیم. که خوشبختانه لحظاتی ناب از اقامه نماز جماعت به امامت حاج حمید رمضانی و صدای آسمانی او به یادگار مانده است که بدون شک با دیدنش دل های مومنین و عشاق شهدا جلا داده می شود.

اقامه نماز جماعت به امامت سردار شهید حاج حمید رمضانی در منطقه عملیاتی بیت المقدس

فتح خرمشهر

۲۳اردیبهشت ماه بود نزدیک غروب که خورشید فروتنیِ روشنایی اش را از فضای سنگر برداشته بود. حالِ غریبی داشتم. انگار زخم های بی نشانی بردلم دهان گشوده بود که فقط می توانستم دردشان را احساس کنم.تصور می کردم قراراست اتفاقی بیفتد. آن شب به همراه حمید، محمدعلی حسین زاده مالکی، محمدحسن طوسی و حسین نوری برای شناسایی به جاده ی خرمشهر رفتیم.چند نفری را برای تأمین امنیت کمی عقب تر گذاشتیم.مین ها آبله وار تنِ رنجور خاک را مسموم کرده بودند. دشمن عقب نشینی کرده بود.اما جای گلوله هایش بر فرشِ خاک، سوراخ انداخته بود. منطقه به کلی به هم ریخته بود از محیط اطرافمان بی اطلاع بودیم.نه از جای مین و سیم خاردارها و نه از تعداد سنگرها اطلاعی نداشتیم.فضا آرام و بی صدا بود. ستون وار پشت سر هم راه می رفتیم از سه چهار نفری که جلوتر از من بودند کمی فاصله گرفته بودم.نگاهم به سمت خاکریزی رفت که کمی جلوتر معلوم بود. به یکباره میان گام های آرام و محتاطانه ای که بر می داشتم صدای انفجار مهیبی بلند شد. محکم به زمین خوردم به سختی سرم را کمی بالا آوردم. تمام بدنم غرق خون بود. استخوان هایم خورد شده بود و به شدت درد داشتم. نزدیک دشمن بودیم.می بایست دندانِ زخم را بر جگرم می سابیدم و فریاد نمی زدم.بچه ها همه دورم جمع شده بودند و با سایه هایشان بالای سرم خیمه زده بودند. حمید صدایم زدوگفت:چیزی نشده است.بچه ها یک به یک مرا به دوش کشیدند خصوصا شهید محمدحسن طوسی که جثه نیرومندی داشت و بخش زیادی از مسیر را بر روی دوش او طی کردم. نگاهم به بچه ها بود و آن همه مسیری که پیموده بودیم از یک طرف درد امانم را بریده بود و از طرفی دیگر شرمنده ی بچه ها بودم.حمید نیز با آن جسم نحیفش مرا به دوش می کشید. صدای فریادم بلند شد. حمید آرام در گوشم گفت: علی ذکر بگو، سوره ی والعصر را بخوان. لبهای ترک خورده ام را میان فریاد های بلندم به ذکر وا داشتم. برایم عجیب بود.حرف حمید مانند مسکن دردم را آرام کرد.بعد از برگردندانِ من بچه ها کار شناسایی را تمام کردند. شناسایی موفقیت آمیزی که منجر به فتح خرمشهر شد.

ایستاده از راست: سرهنگ سواری، حاج عبدالله طرفاوی، دکتر رحیم هوشمند، حجت الاسلام صادق کرمانشاهی، حجت الاسلام صمد بهرامی، حاج سعید تجویدی، حاج علیرضا شریفی‌نیا
نشسته از راست: صدرالسادات، حاج رحیم نورالدینی، ابوالقاسم سگوندی، سیدمرتضی حسن زاده

نور آفتاب به سخاوت دستانش بهایی دوباره داده بود. از دل تاریکی شب های شناسایی این بار شوقِ گرما را بر پلک‌های سرد و خسته ام احساس می کردم.چشم هایم را که باز کردم خودم را در بیمارستانی در مشهد دیدم. ازآخرین سفری که بعد از عملیات فتح المبین به همراه بچه های مسجد جزایری به مشهد آمده بودم مدت ها گذشته بود. صادق و سید مرتضی هم با آن حجم از سوختگی در بیمارستان های مشهد بودند.این بار هم عملیات تمام شده بود و با جمعی از بچه های مسجد جزایری در مشهد بودیم. اما جای بسیاری از بچه ها خالی بود. بچه هایی که پروانه وار دلِ مجنونشان را فدای میثاقِ بندگیشان کرده بودند.

پروانه های مجنون/ماجرای دلاوری های جوانان مسجد آیت الله جزایری اهواز
دسته سیدالشهدا مسجد جزایری قبل از عملیات طریق القدس

-قلمدار مهاجر

برچسب:

دفاع مقدس

مطالب دیگر

خبر قبلی

سنخ‌شناسی نیروهای اغتشاش

خبر بعدی

حافظان کوخ‌نشین ایران

هیچ دیدگاهی درج نشده - اولین نفر باشید

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین اخبار

خیالبافی نتانیاهو درباره خارج کردن اورانیوم ۶۰ درصد از ایران

بلوار وصال: گذرگاهی از رنج انتظار و سکوت مسئولان

سردار بلالی در جمع رزمندگان گردان جعفر طیار اهواز عنوان کرد:

قدرت موشکی ایران محصول اعتماد به جوانان و ادامه راه شهداست

پیام تسلیت رهبر انقلاب در پی درگذشت مرحوم آیت‌الله شفیعی

پیام تسلیت نماینده ولی فقیه در استان و امام جمعه اهواز در پی درگذشت حضرت آیت‌الله سید علی شفیعی

پیام تسلیت جامعه اسلامی مهندسین استان خوزستان در پی ارتحال حضرت آیت الله سیدعلی شفیعی

حضرت آیت الله سیدعلی شفیعی به دیار حق شتافت

شورای شهر اهواز در ترازوی نقد؛ از چالش‌ها تا راهکارها

بررسی عملکرد شهرداری اهواز و نحوه هزینه‌کرد عوارض آلایندگی

شهرداری اهواز

سرپریت شهرداری اهواز چگونه انتخاب شد؟!

دیدگاه

چرا بعضی‌ها در جمع، دیگران را تحقیر می‌کنند؟

داستان حجاب . قسمت ۹

سیاست مردانه عایشه

روزی که رضا شاه طلب مرگ کرد

دولتی ها اینگونه حرفهای رهبری را تحریف می کنند

بنام ایران به کام ترکیه

در حضور حضرت صاحبدلان (۱)

حافظ اسد و ما !

چندکلمه حرف حساب با دکتر پزشکیان

(یادداشت دوم )

انتخابات در ایالات متحده آمریکا

یادداشت اول

انتخابات در ایالات متحده آمریکا

پرونده ویژه

چرا بعضی‌ها در جمع، دیگران را تحقیر می‌کنند؟

داستان حجاب . قسمت ۹

سیاست مردانه عایشه

روزی که رضا شاه طلب مرگ کرد

دولتی ها اینگونه حرفهای رهبری را تحریف می کنند

بنام ایران به کام ترکیه

در حضور حضرت صاحبدلان (۱)

حافظ اسد و ما !

چندکلمه حرف حساب با دکتر پزشکیان

(یادداشت دوم )

انتخابات در ایالات متحده آمریکا

یادداشت اول

انتخابات در ایالات متحده آمریکا

تبیین نیوز
  • درباره تبیین نیوز
  • تماس با ما

تمامی حقوق برای پایگاه خبری تبیین نیوز محفوظ است.

  • درباره تبیین نیوز
  • تماس با ما